هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

روزهای خوب کودکی

سلام عشقم این مدت حسابی در گیر بودم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم چون مامان اکرم و بابا سعید تقریبا 10 روزی اینجا بودن البته همش خونه ما نبودن ویلای مادرجون ربابه بودن که تازه خریده چند روز طول کشید تا تمیزش کنیم و وسایل و جور کنیم دیروز مادرجون و بابا علی اومدن  و مامان اکرم و بابا سعید رفتن دایی صادق هم فعلا نقش تاکسی رو داره اونارو میاره اینارو میبره خلاصه مشغول واسه خودش دختر گلم تو این چند روز عید غدیر و بعد هم روز کودک اومد و رفتو روز کودک از مهد یک عروسک کوچولو گرفتی و بعد هم برای نهار رفتیم رستوران روز عید غدیر هم که از صبح تا شب پیش مامان اکرم و بابا سعید بودیم البته اون روز جشن نامزدی خاله زیبا دختر عمه عزیزم بود که متاسفا...
26 مهر 1393

دختر مهندس من

سلام عشقم راستش رو بخوای من و ژدرت دوست داریم شما یه رشته هنری رو دنبال کنی تا مثل ما رشته فنی اما تا حالا که موفق نشدیم عکسارو ببین دیدی تمام اینار و بدون کمک من یا پدرت درست کردی اینم ِژست های جدید دخترم دو تا لباس اخری رو مامان اکرم دوخته   اینم هدیه ای که برای صدری دوستت بردی مهد کودک البته مثل همین و چون از همه چی دو تا خریدم یکی برای تو یکی برای صدری ...
12 مهر 1393

انچه گذشت

سلام عشق مادر یک مدت طولانی می شه که به وبلاگت سر نزدم تو این مدت کلی اتفاق افتاد اول اینکه از 19 مهر یک هفته ورامین بودیم و رفتیم عروسی یکی از اقوام دور که پسر عمه مامان اکرم بود و البته خیلی خوش گذشت و هفته بعد هم مراسم چهلم شوهر خاله پدرت بود که همون جا بود و اونم رفتیم و روز جمعه 29 مهر برگشتیم خونه تو مدتی که ورامین بودیم یک شب با دایی داوود و دایی صادق رفتی سیرک که ظاهرا خیلی بهت خوش گذشته بود البته عکسایی که گرفته بودن همه تیره وتار بود اما اینجور که خودت ذوق می کردی و دیگران تعریف می کردن حسابی تفریح کردی و بهت خوش گذشت البته دیدن زندایی مریم هم که دیگه حسابی داره شبیه مامانا میشه خودش کلی مزه داشت یه روز هم برای عصرون...
12 مهر 1393

ماجراهای مهد کودک

سلام دختر نازم این روزها بر خلاف تصور من که فکر نمی کردم به این راحتی به مهد کودک عادت کنی می ری مهد کودک و خیلی هم علاقه داری  از بین بچه های کلاس بیشتر از بقیه اسم گوهر و ذها و امیر مهدی رو میاری البته میگی یکی از دوستام چشماش تمیزه واما من اونی که چشماش سیاهه دوست دارم احتمالا یکی از بچه های چشمای خیلی روشن داره اما من نمی شناسمش خلاصه بگم گلم خیلی مشتاقانه می ری مهد کودک و اصلا هم اعتراض نمی کنی دختر قشنگم هفته ژیش روز 5 شنبه رفتیم ورامین و شنبه برگشتیم البته عمه پانی هم همراهمون بود و مسیر رفت عمو جابر اینا هم بودن که شما و اریا مهر حسابی اتیش سوزوندین البته علت رفتنمون خیلی خوب نبود چون شوهر خاله پدرت فوت کرده بود و...
1 شهريور 1393

روز چهارم مهد

سلام عشقم امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد کودک تو سه روز گذشته منم همراهت میامدم داخل اما امروز اولین روزی بود که من داخل نیومدم و خودت تنهایی رفتی اول خوب بود اما تا خاله فهیمه رو دیدی پریدی بیرون و شروع به گریه کردی خلاصه خاله فهیمه بغلت کرد و بردت داخل منم رفتم و از اتاق مدیر تماشات کردم زود ساکت شدی و مشغول بازی شدی و خاله فهیمه هم برات کتاب پیش پیشک که با خودت برده بودی رو خوند خلاصه تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه طاقت اوردی البته منم همون جا موندم چون نمی تونستم برم دلم شور می زد بعد هم خاله فهیمه اوردت پایین و تا منو دیدی زدی زیر گریه و کلی گریه کردی و منم بغلت کردم و بوسیدمت و مثل هر روز یه بستنی هم جایزه گرفتی خلاصه که امر...
15 مرداد 1393

مهد کودک

سلام عشقم  چند وقتی بود همه می گفتن بهره بری مهد تا هم از تنهایی در بیای هم بعضی از رفتارات مثل گریه بیش از حد و وابستگیت به من درست بشه  البته من خودمم چون دلم می خواد بعضی کارها رو انجام بدم و همیشه نمی تونم شما رو همراه خودم ببرم همین فکر رو داشتم خلاصه بعد از کلی گشتن و سوال و پرسش مهد آوا رو انتخاب کردیم 1000 دلیل هم داشتم براش  دیروز رفتیم و یه کم تو حیاط بازی کردی امروزم بردمت و البته خودم بودم یه دو ساعتی توی اتاق بازی بازی کردی اما تنهات نذاشتم حالا قراره فردا یه کم تنهات بزارم تا ببینم چه کار می کنی البته بگم عزیزم با اینکه به شما خیلی خوش میگذره و امروز هم خودت گفتی بریم مدرسه و منم بردمت و هنوز هم ازت س...
12 مرداد 1393

عروسی

سلام عشقم چهارشنبه 28 خرداد رفتیم عروسی نوه عموی پدر روجا خانم خیلی خوش گذشت شما هم کلی با پانیذ و زهرا و عمه پانی و آریا مهر بازی کردی و خوش گذروندی همون شب دایی داوود اینا هم اومدن شمال و رفتن خونه عمه جون خوابیدن اما پنج شنبه شب همه با هم رفتیم بیرون و علاوه بر اینکه شما بچه ها حسابی تخلیه شدین ما بزرگترا هم کلی اکسیژن به مغزمون رسید آخه این مدت همه امتحان داشتن و نمی تونستیم اصلا از خونه تکون بخوریم حتی شما هم وقتی بهت گفتم می ریم خونه عمه ذلفا با تعجب گفتی مگه امتحانش تموم شده؟ خلاصه کلی بهمون خوش گذشت آخر شب هم تصمیم گرفتیم بریم امامزاده عبدالله زیارت البته رفتیم و سریع برگشتیم که وسط راه بنزین پدرت تموم شد و دایی داوود این...
1 تير 1393

روزهای شیرین کودکی

سلام دختر قشنگم این روزا حسابی شیرین شدی هم قیافت عوض شده و هم اخلاقای جدید پیدا کردی کلی هم فهمیده تر شدی و حرفای بامزه می زنی هر چیزی رو که باهاش مخالفی و نمی خوای مستقیما بگی به نفع خودت تغییر می دی مثلا من بهت می گم هدیه دوست داری لباس بنفش برات بخرم بعد تو جواب می دی : آره دیگه بخر دیگه صورتی بخر دیگه بعد من این شکلی می شم  این آره دیگه گفتنت خیلی وقتا به نفعت شده چون در نهایت به چیزی که خواستی رسیدی یه کار دیگه هم که تازگی ها یاد گرفتی اینه که حرکات جالبی انجام می دی قر می دی به بدنت موج می دی و خلاصه کلی کارای بامزه انجام می دی  همچنان کلمات خودت رو داری بعض هاش که خیلی بی معنی هستن و وقتی خودت داری با...
26 خرداد 1393